تبليغاتX
ياران نجد - قبله عشق يكي آمد و بس
براي عزيزتر از جانم ، روحم ، مدرس عشقم ، همه هويتم:
شهيد حسين علم الهدي(اهواز)
***********
روضه خوان گفت که لیلا ، پسری داشت که رویش
به درخشندگی ماه ، که عباس عمویش
روضه خوان گفت که لیلا ، پسری داشت که مجنون
پسری داشت که می رفت ونگاه تو به سویش
پسری خوش قد و قامت ، پسری صبح قیامت
روضه خوان گفت که در باد ،‌پریشان شده مویش
آسمان بار امانت نتوانست کشیدن
که بریدند خدایا ، که شکستند سبویش
روضه خوان تاب نیاورد ، عمو آب نیاورد
روضه خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش

(شعر :مهدی جهاندار)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:43 توسط محسن |

گفتاري از حضرت آيه الله حسن زاده آملي:

الهي : تا به حال مي گفتم گذشته ها گذشت  ! !

اكنون مي بينم كه گذشته هايم نگذشت ! بلكه همه در من جمع است ! !

آه آه از يوم الجمع ! !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:26 توسط محسن |

بياد استاد اخلاق و انديشه ام شهيد علي جمالپور(اهواز) كه در سخنرانيهايش با احساس وصف نشدني و سر تا پا شور عرفاني اش ، اين اشعار را با گريه ميخواند و گويي در اين اشعار
گمشده اي را مي جويد .
همان شعري كه امام حسين (ع) در شب عاشورا خواند :
امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: در اين شب (عاشورا) من مريض بودم عمه‌ام زينب از من پرستاري مي‌كرد پدرم در گوشه‌اي نشسته بود و شمشير خود را اصلاح و اين اشعار را زمزمه مي‌كرد:

يا دهر أف لك من خليل
يا دهر أف لك من خليل   كم لك بالإشراق والأصيل
من صاحب وطالب قتيل   والدهر لا يقنع بالبديل 
وإنما الأمر إلى الجليل  وكل حي سالك السبيل
امام زين العابدين(ع) مي فرمايد: فاعادها مرتين او ثلاثا و عملت ما اراد فختققتني العبره و ردوها و لزمت السكوت و عملت ان البلا قد نزل
دو يا سه بار اين ابيات را تكرار كرد تا من مقصود وي را دريافتم . پس گريه گلوي مرا گرفت و گريه را برمي گردانيدم و لازم دانستم سكوت را و دانستم بلاء فرود خواهد آمد

ترجمه شعر:

اي روزگار ، دوستيت پايدار نيست                    با دوست غير دشمنيت كار نيست
بس بامداد و شام جمعي زدوستان                 كشتي و دشمنيت به كس آشكار نيست
هر رونده اي چو من ميرود سوي مرگ           جاويـد غير حضرت پروردگار نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:5 توسط محسن |

براي شهداي عزيزي
كه قرار است روز جمعه مجلس برزگداشتشان در مسجد آيه الله شفيعي اهواز برگزار گردد (شهداي عزيز اين مسجد) دوستان و عزيزان بهتر از جانم ،
آنهايي كه هنوز با هم دوستيم و آنهايي كه اميد دارم دوستمان كنند

شهيدان ، خدا را كه تنها شُدَستيم
سفاليم و با سنگ دنيا شكستيم
دراين پيچ و تاب مدام شب و روز
همه فى المثل منگ و مستيم
اثر كرده آنگونه دلبستگى ها
كه پيمان و پيمانه يكجا شكستيم
چنان زندگى داد بازى ، دل ما
كه از پافتاده دو زانو نشستيم
نشد شامل ما نسيم شهادت
دريغا كنون جز اسيرى چه هستيم؟
چنان زجه دارد كنون جان خسته
كه بادست حسرت رخ دل بخستيم
مبادا رسد روز تاريك غفلت
شهيدان كه بى يادتان پوچ و پستيم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:22 توسط محسن |

حضرت امام(ره) در آغاز مطلب كتاب شرح حديث جنود عقل وجهل، از كتابهاى رايج اخلاقى، مانند(طهارة الاعراق) ابن مسكويه و (احياء علوم الدين) غزالى انتقاد مى كند
و مى نويسد كه:

كتاب اخلاقى، بايد مانند دارو باشد، نه ‏نسخه. 
"كتاب (احياء العلوم) كه تمام فضلا او را به مدح و ثنا ياد مى‏كنند و او را بدء و ختم علم
اخلاق
مى پندارند،
بنظر نويسنده در اصلاح اخلاق و قلع ماده فساد و تهذيب باطن، كمكى نمى كند؛
بلكه كثرت ابحاث اختراعيه و زيادى شعب علميه و غيرعلميه آن و نقلهاى بى فايدهء راست و دروغ آن، انسان را از مقصد اصلى بازمى‏دارد و از تهذيب و تطهير اخلاق، عقب مى اندازد.
بالجمله ، بنظر قاصر، اخلاق علمي و تاريخي و همين طور تفسير ادبي و علمي و شرح احاديث بدين منوال از مقصد و مقصود دور افتادن و تبعيد قريب نمودن است.

نويسنده را عقيده آن است كه مهم در علم اخلاق و شرح احاديث مربوطه به آن‏ يا تفسير آيات شريفه راجع به آن، آن است كه نويسنده با ابشار و تنذير و موعظت و نصيحت و تذكر دادن و يادآورى كردن، هر يك ازمقاصد خود را در نفوس، جايگزين كند
و بعبارت ديگر، كتاب‏ اخلاق، موعظه كتبيه بايد باشد و خود معالجه كند دردها و عيبها را، نه آن كه راه علاج نشان دهد.

ريشه هاى اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن، يك نفر را به مقصد نزديك نكند و يك قلب‏ ظلمانى را نور ندهد و يك خلق فاسد را اصلاح ننمايد. كتاب اخلاق، آن است كه به مطالعه آن، نفس قاسى،سخت دل و سياه دل، نرم و غير مهذب، مهذب و ظلمانى،نورانى شود و آن به اين است كه عالم در ضمن ‏راهنمايى، راهبر و در ضمن ارائه علاج، معالج ‏باشد

و كتاب، خود دواى درد باشد، نه نسخه دوا نما.
طبيب روحانى بايد كلامش حكم دوا داشته باشد، نه حكم نسخهءدوانما.
طبيب روحاني بايد كلامش حكم دوا داشته باشد نه حكم نسخه.
و اين كتب مذكوره نسخه هستند نه دوا، بلكه اگر جرات بود مي گفتم "نسخه بودن بعضي از آنها نيز مشكوك است"
(كتاب شرح حديث جنود عقل وجهل . حضرت امام(ره) .صص12و 13)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:26 توسط محسن |

Watch your thoughts; they become your words.

مواظب افكارت باش ، آنها به گفتار تبديل مي شوند

Watch your words; they become your actions.

مواظب گفتارت باش ، آنها تبديل به كردار مي شوند

Watch your actions; they become your habits.

مراقب كردارت باش ، آنها به عادات تبديل مي شوند

Watch your habits; they become your character.

مراقب عاداتت باش ، آنها به شخصيت تبديل مي شوند

Watch your character for it will become your destiny.

مراقب شخصييتت باش ، آن سرنوشت تو خواهد شد

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:39 توسط محسن |

از نظر قرآن کریم انسان یک تنی دارد که به طبیعت وابسته است و یک روحی دارد که به فراطبیعت وابسته است.قرآن کریم می‌‌فرماید:«انی خالق بشرا من طین فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین»[1] یعنی بشر یک جنبه طبیعی دارد که به گل وابسته است و یک فطرتی دارد که به فراطبیعت وابسته است.
جنبه طبيعي انسان:
 چون طبیعت متغیر و متلون و گوناگون است، جهت مشترکی برای جنبه طبیعی انسانها نمی‌‌شود فرض کرد و هرکسی در هر اقلیمی‌ بسر ببرد خلق و خوی و آداب و سنن او که بخشی به بدن و طبیعت او برمی‌‌گردد رها و آزاد و مجاز است. هر غذایی که بخورد، هر وقت که بخوابد هر زمانی که استراحت کند و هر وقت که کار بکند مانعی ندارد.
جنبه فراطبیعی انسان:
 اما درباره جنبه فراطبیعی انسان است که خداوند می‌‌فرماید: «فاذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین» فرشتگان در پیشگاه آن جنبه فراطبیعی که همان روح الهی است کرنش و سجود دارند، و این روح، مشترک میان همه ابناء بشر است. بهمین دلیل، نه غربی است، نه شرقی، نه شمالی، نه جنوبی، نه استوایی، نه قطبی، نه سردسیری و نه گرمسیری. لذا فصول گوناگون، هواهای مختلف، زمین‌های گوناگون و زمان‌های متنوع در او اثر نمی‌کند، نظیر مسائل ریاضی. شما مسائل ریاضی را وقتی می‌خواهید ارزیابی کنید، جدول ضرب را حل می‌کنید، جبر و مقابله را حل می‌کنید، دیگر نمی‌گوئید که این فکر غربی است یا شرقی، شمالی است یا جنوبی، چون این فراطبیعی است و بخش حکمت و کلام که مافوق ریاضی است آن هم یقیناً فراطبیعی است. بنابراین روح مجرد موجودی است فراطبیعی و چنین روح مجردی لوح نانوشته نیست،
 اگرچه علوم حصولی حوزوی و دانشگاهی در چهره این لوح فطرت نوشته نشده است،یعنی مثلاً فقه و اصول و طب و هندسه هیچ کدام در این لوح نوشته نشده است. اما معرفت خدا، معرفت مبداء، معرفت معاد، معرفت وحی و نبوت و خطوط کلی عبادات و اخلاق و حقوق بعنوان تقوا در او ترسیم شده است. ذات اقدس اله این دو بیان را در سوره مبارکه نحل و سوره شمس تشریح کرده است.
 در سوره نحل می‌فرماید انسان یک لوح نانوشته دارد، هرکس که به دنیا می‌آید چیزی از علوم نمی‌داند يك سري علومي است كه انسان با حوزه و دانشگاه آمدن ياد مي‌گيرد كه در سوره مباركه نحل مشخص شده است «والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئاً»[2]
 و برای اینکه عالم بشود، خواه حوزوی و خواه دانشگاهی، مجاری ادراکی را به او عطا کرد و لذا می‌فرماید: «وجعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تشکرون»[3]
اینها علومی است که مهمان فطرت است، اما يك سلسله علومي است كه در نهان‌مان نهادينه شده است كه تبديل‌ناپذير است و ما را با آن علوم آفريدند.
علومی که میزبان و صاحب خانه است. و آن علوم الهی است که از آنها به عنوان خداشناسی، معادشناسی، وحی و نبوت شناسی در سوره شمس یاد شده است:
 «و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها»[4] انسان با روح الهام یافته به بدن متعلق شده است، این چنین نیست که یک لوح نانوشته باشد. این چهره او به فجور و تقوا ملهم است، که خداوند در سوره مبارکه روم درباره آن می‌فرماید:
«فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم»[5]
با اين وصف مشخص مي‌شود كه ما با علوم ميزبان خلق شده‌ايم، نه با علوم مهمان؛
لوح جان آدمی گرچه از نظر علوم حوزوی و دانشگاهی نظیر کشاورزی، دامداری، مهندسی، پزشکی و مانند آن نانوشته است، ولی این لوح از در آشنایی به فجور و تقوا و از در آشنایی به مبدأ و معاد جهان و وحی و نبوت یک لوح نوشته است. و این لوح نوشته چون به قلم قدرت حق نوشته شده است، هیچ کس توان تغییر آن را ندارد. همگان با این لوح مکتوب به دنیا می‌آیند (لاتبدیل لخلق الله). از این مسائل سه مطلب به دست می‌آید.
1- یکی در سوره نحل است که می‌فرماید انسان از علوم بیرونی که علوم مهمان است بی‌خبر است و باید آن‌ها را خود فرا بگیرد، نظیر پزشکی، دامداری، مهندسی و سایر علوم.
2- مطلب دیگر این است که بر لوح وجود او یک سلسله علوم هم به صورت میزبان و صاحب خانه نوشته شده است (که صاحب‌دل در حقیقت همان علوم‌اند) و آن علوم، همان معارف الهی و خطوط کلی خداشناسی و تقوا و پرهیز از فجور است.
3- مطلب سوم این است که نه آن نانوشتن استثنا است و نه این نوشته شدن. همگان این را دارند (لاتبدیل لخلق الله) هیچ کسی مهندی و طبیب به دنیا نمی‌آید و هیچ کسی هم غافل و جاهل نسبت به آن علوم فطری به دنیا نمی‌آید.
 پس ما یک سلسله دانش‌های میزبان داریم و یک سلسله دانش‌های مهمان.
 اولاً باید تلاش کنیم که این علوم مهمان ما صاحب خانه را بیرون نکند؛
 ثانیاً با او هماهنگ و همدل باشد؛
ثالثاً او را شکوفا کند و این علوم میزبان و مهمان‌دار هم باید مواظب باشد که جای برای او تنگ نشود، هم مهمان‌ها را بپذیرد و هم با آن‌ها درگیر نشود و آن‌ها را راهنمایی کند که این ها در جای خود بیارامند.
 بنابراين تلاش حوزويان و دانشگاهيان بايد اين باشد كه چيزي فراهم كنند كه صاحب‌خانه را از خانه بيرون نكنند و اگر علم كسي ـ از حوزه و دانشگاه ـ با علم صاحب‌خانه هماهنگ باشد، عالم ربّاني است،« و جعلنا له نوراً يمشي به في الناس»[6] در اين صورت نه تاريكي مي‌طلبد و نه راه كسي را تنگ و تاريك مي‌كند. اما اگر علوم از بيرون به عنوان مهاجم و غارتگر وارد شدند و صاحب‌خانه را دستگير و زنده به گور كردند و روي قبر او كاخي ساختند، چنين عالمي يا نحله آفرين است و يا بلاي جامعه خواهد شد.
شما ملاحظه بفرماييد، ملل را انبياء آوردند اما در مقابل، علمايي كه علم حوزوي و دانشگاهيشان ناهماهنگ با علم درونشان بود، نِحَلْ آوردند؛ و اين همه منحول‌ها، مجهو‌ل‌ها، جعليات و مذاهب گوناگون، محصول كارشان شد؛ كه اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايد: « كم من عقلٍ أسير تحت هوي أمير»[7] اينگونه افراد، عالمان متهتّكي هستند كه جاهلانه عمل مي‌كنند و مصداق «قد خاب من دسّاها» مي‌باشند.
اينكه مي‌بينيد همين كه چهار كلمه درس ياد گرفتند، سينه وجب مي‌كنند و مي‌گويند: يك وجب سينه و اين همه علم !!! براي همين است.
اين‌گونه افراد مسلح نيستد؛ چون اسلحه انسان وارسته اشك و ناله است «و سلاحه البكاء»؛ لذا كسي كه اهل اشك و ناله نيست اگر عالم شود، نحله‌آور است و اگر مسئول دولت شود، غارت‌گر بيت‌المال خواهد شد.
شما دانشجويان عزيز سلسله علومي را در دانشگاه فرا مي گيريد, مثل طلاب عزيز كه علومي را در حوزه ها فرا مي گيرند, همه اين علوم و دانشها, مهمان هستند و اما يك سلسله دانشها و علوم, ميزبان و صاحبخانه اصلي هستند, با ما بودند و با ما خواهند رفت. آن كسي كه بين مهمان و ميزبان فرق مي گذارد و راه هماهنگي ميان مهمان و ميزبان را فراهم مي كند, وجود مبارك علي بن ابيطالب (ع) است. ما در حوزه ها مباحث عرفاني, فلسفه, فقه, اصول و ادبيات را مي خوانيم و شما نيز همين علوم را با تفاوت داريد. همه اينها جزو علوم مهمان است هيچ كدام از اينها صاحبخانه نيستند. هويت ما را تشكيل نمي دهند. يك روز با ما نبودند و يك روز هم از ما گرفته مي شوند. يك سلسله از دانشها است كه با ما بوده و هرگز از بين نمي رود, نه مردني است و نه رفتني ولي در بندكردني است. وجود مبارك علي بن ابيطالب (ع) كه سخنگوي وحي است, حرفي مي زند كه ريشه قرآني دارد.
ابن ابي الحديد مي گفت: من 10 سال زحمت كشيدم و فكر كردم تا بعد از 10 سال بتوانم نهج البلاغه را شرح كنم و خدا را شكر كه بعد از 10 سال موفق شدم اين كتاب را شرح كنم. شما توجه كنيد يك محقق 10 سال تلاش مي كند تا بتواند نهج البلاغه را شرح كند و بعد مي گويد من خدا را شاكرم كه بعد از 10 سال تمام شده است.
حضرت خطبه اي در نهج البلاغه دارد كه ابن ابي الحديد مي گويد: من از 50 سال قبل تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام و هر بار كه خواندم براي من تازگي داشت. بعد مي گويد: «همانطور كه در قرآن آياتي است اگر تلاوت شود, سجده واجب دارد, علي ابن ابيطالب (ع) نيز خطبه ها و سخناني دارد كه برخي از آن سخنان را اگر بخوانند, ادبا و حكما در برابر آن خطبه بايد سجده كنند. اين خطبه علي از آن خطبي است كه سجده دارد.
اين مطلب را در يك جلسه خصوصي, به عرض استاد علامه طباطبايي رساندم كه مگر مي شود در برابر غير قرآن خدا سجده كرد
مگر مي شود در برابر غير قرآن كسي سجده كند اين چه حرفي است كه ابن ابي الحديد درباره اين خطبه مي زند ايشان فرمودند:

   «تعجب نكنيد اين دقيقا سجده براي قرآن است. منتهي از كانال نهج البلاغهبيان شده است. همان سخنان قرآن را علي بن ابيطالب (ع) كه سخنگوي وحي است بيان فرموده است و اين سجده در حقيقت براي كلام خداست».
علوم حوزه و دانشگاه همه مهمانند. انسان وقتي كه به دنيا آمد هيچ كدام از اين علوم را نداشت. دوران كودكي را طي كرد به دانشگاه يا به حوزه رفت و اين علوم را فرا گرفت. يا فقيه اصولي شد يا مهندس و طبيب.
همه اينها جزو علوم مهمانند. روزي نبودند, يك روز هستند و يك روز خواهند رفت. اما همه ما ـ چه حوزويان و چه دانشگاهيان ـ يك سلسله علوم ميزبان داريم كه صاحبخانه اند, نه از بين رفتني اند نه تبعيد شدني و نه بيرون رفتني و آن ارتباط با مبدا است.
 بالاخره انسان از فقر خود غافل است نه از پيوند با خداي خود... خدا يعني حقيقت محض كه قابل انكار نيست. ممكن است از يك حوزوي يا دانشگاهي سوال شود انسان چيست او بگويد انسان, جاندار است و حرف مي زند. ولي وقتي قرآن انسان را معرفي مي كند مي گويد: انسان موجودي است و حيات او در تعلق و پيوند او با خالقش است. جز ربط با خدا چيز ديگري در حقيقت انسان نيست و خدا فرمود من اين پيوند را به تو آموختم و اين حقيقت همان حقيقتي است كه هيچ وقت زوال پذير, مرگ پذير, جهل پذير, ظلم پذير, بخل پذير و... نيست. تمام تلاش رهبران الهي اين است و ما علوم ميزبان را حفظ و علوم مهمان را فراهم كنيم و بين اينها هماهنگي ايجاد كنيم.
عالم و دانشمند بايد روشن كند كه من براي كي ياد مي گيرم, براي چه ياد مي گيرم و از كي بايد ياد بگيرم تا اين علم ميزبان با آن علم مهمان من هماهنگ باشد.اگر مرگ به معناي فاصله قفس و پرنده است و اگر اين روح طيران دارد, سوال اين است كه اين روح كجا مي رود چه بايد كرد وجود مبارك حضرت امير (ع) اصرارش اين است كه من اين راه را رفته ام. بدنبال من بياييد.
فرمود: «بكوشيد اين صاحبخانه را نرنجانيد, اين آتش اختلاف و كينه ها را خاموش كنيد, بگذاريد اين نار به نور تبديل شود.» فرمود: «مردان الهي كساني هستند كه مواظب غذايشان بودند كه هر غذايي را نخورند. هر حرفي را نزنند, بدكسي را نخواستند و...اينها عقل شان را زنده و نفس اماره را دربند كردند.»

 [1] - سوره ص، آیات 71 و 72.
 [2] - سوره نحل، آیه 76.
 [3] - سوره نحل آیه 78.
 [4] - سوره شمس، آیات 7 و 8.
 [5] - سوره روم، آیه 30.
  [6.] سورة انعام (6) آية 122.
 [7]. نهج‌البلاغه (صبحي صالح) كلمات قصار، ش 211.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:8 توسط محسن |

فصل هاي ماندگار از حضرت آيه الله جوادي آملي (علوم مهمان و علوم ميزبان )
علوم تجريدي حوزه و علوم تجربي دانشگاه ، علوم مهمان اند يعني حوزويان و دانشگاهيان زماني اين علوم را نمي دانستند ، در آينده هم ممكن است برابر آيه كريمه (لكيلا يعلم من بعد علم شيئا )از دست داده و بدست فراموشي سپرده شود و اين خطر كم و بيش همه را تهديد مي كند .
لذا برابر اين ديد بلند معرفت شناسي، انسان بين دو نفي بسر مي برد. فقط چند روزي با يك سلسله مفاهيم و اصطلاحات همراه است اما يك سلسه علوم، دانش هاي ميزبان اند كه دفينه هاي عقلي افراد ، تحت هدايت اين علوم برانگيخته مي شود ؛ معارف بلندي كه از ناحيه فطرت و مانند آن صادر مي شود تشكيل دهنده اين علوم ميزبان اند. لذا اگر انسان چيزي ياد گرفت كه با اين علوم ميزبان سازگار نبود دچار درگيري بين علوم مهمان و ميزبان است ، نمي تواند مربي جامعه باشد
نامه اي را ابن عربي براي امام رازي نوشت ، در آن نامه مرقوم فرمود: شنيده ام كه در جلسه درس به اين مطلب متذكر شده اي كه در سي سال قبل مثلا" مبناي فكري داشتي و تا كنون بر آن مبنا مشي مي كردي ، الان متوجه شدي كه باطل بود و اشك ميريزي . اگر روزي روشن شود كه مبناي كنوني ات هم باطل است چه مي كني؟
و ادامه داده بود : علمي بياموز كه با مرگ تو نميرد! دانشي فراگير كه با تو بيايد . دانشي فراگير كه ابدي باشد. علمي فراهم كن كه جاويد باشد و با مرگت نميرد
آنگاه بررسي كرد، فرمود: علوم تجربي در عين حال كه براي «به زيستي» دنيا عامل مؤثري است، با مرگ عالم مي ميرد. كسي كه از هندسه آگاهي داشت، بعد از مرگ اين علم فروغي ندارد. از او نمي خواهند كه راهي بساز، خانه اي بنا كن ! طبّ با مرگ طبيب
مي ميرد. بعد از مرگ از طبيب نمي خواهند بيماري را معاينه كن، مريضي را درمان كن! سخن گفتن، درس گفتن، كتاب نوشتن، معلّم شدن، مؤلّف شدن، واعظ شدن با مرگ انسان مي ميرد. بعد از مرگ نمي گويند: كتابي تأليف كن، جلسه سخنراني را اداره كن، درسي بگو و مانند آن !
چه مي ماند ؟ كدام علم است كه بعد از مرگ
نه تنها نمي ميرد، بلكه شكوفا مي شود ؟ كدام علم است كه با مرگ زنده تر مي شود؟ كدام دانش است كه دنيا او را پوشانده و مرگ او را شكوفا كرده است؟ آن علم به مبدأ است و توحيد كه اين فروغ فردا شكوفا مي شود. علم به معاد و قيامت است كه فردا زنده تر مي شود. علم به وحي و عصمت و طهارت است كه به مرگ زنده تر مي شود. ايمان به فرشته ها است كه بعد از مرگ بازتر مي شود. علم به اسماء حسناي خداست كه با مرگ زنده تر مي شود. اين علوم جاويد و ابدي اند.
بسراغ فراگيري اين علم برو كه هم دنيايت را روشن كند، هم بعد از مرگ در پرتو آن علم روشن زنده بمانيم. اگر علمي اينچنين و فروغي آنچنان پيدا شد، نه تنها در داخل حوزه شكاف، رخنه نمي كند، نه تنها در درون دانشگاه اختلاف، پيدا نمي شود، بلكه امّتي و ملّتي در پرتو اين نور راه را پيدا مي كنند و طي مي كنند.


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:6 توسط محسن |

در فراق عزيزانم( شهداي عزيز مسجد جزايري اهواز) آنقدر خواهم خواند...

نـوايي نـوايي نـوايي نـوايي             الهي نماند نشان از جدايي
غمت در نهــانخــانــــــه دل نشيند             به نازي كه ليلي به محمل نشيند
خلــد گــر به پــا خــاري آســـان بـرآيد             چه سازوم به خاري كه بر دل نشيند
بدنبال محمل سبكتر قدم زن            مبادا غباري به محمل نشيند
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي            ز بامي كه برخاست مشكل نشيند
بدنبـــال محمـــل چنان زار گـــريم            كه از گريه ام ناقه در گل نشيند
بنــازوم به بــزم محبت كه آنجا             گدايي به شاهي مقابل نشيند
نـوايي نـوايي نـوايي نـوايي
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:23 توسط محسن |

بيدار شو ، بيدار شو هين رفت شب بيدار شو
بيزار شو ، بيزار شو وز خويش هم بيزار شو
در مصر ما يك احمقي نك مي فروشد يوسفي
باور نميداري مرا اينك سوي بازار شو  

 

 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 15:58 توسط محسن |

حضرت آيه الله سيد حسين بدلا در خصوص حضرت امام خميني (ره) مي فرمايد:

 

يكي از مطالبي كه از جلسات اخلاقي ايشان بياد دارم اين بود كه يك روز فرمودند:
كساني كه قدم در راه سازندگي خود برميدارند ، برايشان گاه يك روزنه هاي نورانيتي
پيدا مي شود و اين روزنه ها ، هر چه بيشتر محافظت گردد ، بيشتر مي شود
پس از جلسه خصوصي از ايشان سوال كردم ؛ براي حفظ اين حالت و اين نورانيت چه بايد كرد ؟
فرمودند:
" آن حالت را بايد با ارتباط با خدا و ذكر خدا حفظ نمود ؛ فرد تا مي تواند بايد بياد خدا باشد"
...در كتاب "نقطه عطف"نيز كه از ايشان منتشر شده و برخي از اشعار در آن ثبت شده ،
در اولين شعر مي فرمايند:"بيـــزار شــو از هــــوا پــــرستــــان "

....يك روز خدمشان عرض كردم گاهي انسان حال تذكر پيدا مي كند ،
اما زود محو ميشود چه بايد كرد؟

فرمودند: "آن را هم بايد با ذكر و با دوري از هواپرستان حفظ كرد"
و اينك بياد آن دلداده مست:
خم را بگشا به روي مستان بيزاز شو از هواپرستان
از من بپذير رمز مستي چون طفل صبور در دبستان
آرام ده گل صفا باش چون ابر بهار در گلستان
تاريخچه جمال او شو بشنو خبر از هزار دستان
بردار پياله و فرو خوان بر مي زدگان و تنگ دستان
اي نقطه عطف راز هستي برگير ز دوست جام مستي
                                                                                (امام خميني ره)

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 15:45 توسط محسن |

در رساي شهداي مظلوم شيميايي

شهيد سعيد جهاني(اهواز) و شهيد سيف اله حيدر پور

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهى بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقى كرد،آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويى به صحرا بميرد
چو روزى ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياى من بودى آغوش وا كن(حسين جان)

كه مي خواهد اين قوى زيبا بميرد

 


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 15:0 توسط محسن |

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آن كه با خبر شوي!
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ...
آي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود

(عزيزي كه دير آمد و زود رفت : مرحوم قيصر امين پور)
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 13:34 توسط محسن |

يا بن آدم ! اي فرزند آدم !
اكثر من الزاد فإن الطريق بعيد بعيد
« توشه »را افزون كن ، كه « راه » {آخرت و رسيدن به سعادت } ، دور است ، دور !
و جدد السفينة فإن البحر عميق عميق
و « كشتي» را تعمير كن ، كه « دريا » عميق است ، عميق !
و خفف الحمل فإن الصراط دقيق دقيق
و  بار هاي بيهوده را فرو گذارو خود را سبكبار كن كه «صراط » باريك و دقيق است، دقيق !
و أخلص العمل فإن الناقد بصير بصير
و « عمل » خود را پيراسته كن ، كه « حسابرس» بينا است ، بينا !
وأخر نومك إلى القبر
و خفتن خويش را به تاخير انداز و آنرا براي درون قبر بگذار !
و فخرك إلى الميزان
و فخر كردنت را براي هنگامه برپايي « ميزان » { در قيامت } بگذار .
و شهوتك إلى الجنة
و خواهش هاي دلت را براي بهشت واگذار .
و راحتك إلى الآخرة
و آسودگي ات را براي جهان آخرت بگذار .
و لذتك إلى حور العين
و لذت جويي ات را براي { زيستن در كنار } پاكان بهشتي وا گذار .
وكن لي أكن لك
و براي من باش تا من نيز براي تو باشم .
وتقرب إلي باستهانة الدنيا
و با سبك شمردن دنيا ، به من نزديك شو و تقرب بجوي .
و تعبد عن النار لبغض الفجار
و با دشمن داشتن بدكاران و نيز دوستي با نيكان ، خويشتن را از آتش ، دور بدار .
و حب الأبرار فإن الله لا يضيع أجر المحسنين
پس { بدان كه } خداوند ، پاداش نيكو كاران را تباه نمي كند .

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:3 توسط محسن |

اميرالمومنين علي (ع) هر شب سحرگاهان مانند منادي داد ميزد :
تحهزوا تزودوا رحمكم الله فقد نودي بالرحيل
"خدا رحمتتان كند كه صداي كوچ قافله در ميان شما بلند است "
خيز شتربان كه دميد آفتاب
وقت رحيل است نه هنگام خواب
تا نگري از همه وامانده اي
قافله رفته است و تو جا مانده اي
خيز و منه بار در اين رهگذر
كاين ره سيل است نه جاي قرار
خيز شتربان كه بشد قافله
ما و تو مانديم در اين مرحله
هر كه از اين قافله غافل شود
همچو من دل شده بيدل شود
گر من و دل بكوي او جا كنيم
ديگر از اين به چه تمنا كنيم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:38 توسط محسن |